Sherlock Holmes

هیچ ابلهی به اندازه ی ابلهی که اندک بهره ای از عقل دارد موجب دردسر نیست.

Sherlock Holmes

هیچ ابلهی به اندازه ی ابلهی که اندک بهره ای از عقل دارد موجب دردسر نیست.

Sherlock Holmes

در جست و جوی تاثیرات عجیب و ترکیبات غریب،انسان باید به خود زندگی مراجعه کند که همیشه چشمه هایی بسیار شگفت انگیز تر از بهترین کوشش تخیل ما آماده نمایش دارد.

۱۵مرداد

بالاخره ششمین داستانی رو هم نوشتم.خب این داستانی درباره ی یکی از شخصیت های جالب اپیزودهای شرلوکه. :)

برای خوندن داستانی ششم به ادامه مطلب بروید. :)

 

 

 

 

 

 

-خدا حافظ کاترین.

-خدا نگهدارت مالی.

مالی هوپر در جلوی در خروجی بیمارستان بارت از کاترین جدا شد و به سمت خانه اش روانه شد.باد سردی می وزید و برف تازه شروع به باریدن کرده بود.مالی پالتوی قهوه ای رنگش را محکم تر به دور خود پیچید.با خود فکر کرد:

-باید هرچه سریع تر یک تاکسی بگیرم و به خانه برم.

با این فکر به طرف حاشیه ی پیاده رو رفت و منتظر ماند تا تاکسی ای عبور کند.بالاخره بعد از حدود 10 دقیقه یک تاکسی گرفت و سوار شد.مقصدش را گفت و به راحتی به صندلی ماشین تکیه داد و از پنجره ی بخار گرفته ی ماشین به بیرون خیره شد.عجب شب سردی بود.وقتی که به خانه می رسید حتما یک جوشانده ی گرم برای خودش درست می کرد.در گلویش احساس سوزش خفیفی می کرد.احتمالا داشت سرما می خورد.کمی تب داشت.سرش را به شیشه ی اتومبیل تکیه داد.خاطراتی محو به ذهنش هجوم آورد:

-نه.اول تو بگو.

سعی کرد جلوی هجوم این خاطرات را بگیرد اما نتوانست.

-مالی.....خواهش می کنم.این به خاطر حل یک پرونده است.

-نه.شرلوک.داری دستم می اندازی.دوباره.

-نـــــــــــه.مالی گوش کن.تلفن رو قطع نکن.خواهش می کنم.ببین مالی فقط باید این جمله رو بگی.خواهش می کنم مالی.بگو مالی.لطفا.

-ببخشید خانم.توی این خیابون ترافیک سنگینه.اگه اشکالی نداره از یک راه دیگه برم.

-ترافیک؟!!!

ناگهان مالی به خودش آمد.

-آه.بله.از اون یکی خیابون برید.اشکالی نداره.

دوباره سرش را به شیشه ی خنک و بخار گرفته ی تاکسی تکیه داد و دوباره هجوم خاطرات:

-مالی.یه توضیح بهت بدهکارم.درمورد......درمورد اون تماس تلفنی...... .

-آه.بله.تماس تلفنی.سر کاری بود؟

-می دونی مالی،من....من یه خواهر دارم.

-چی؟!!!!!!

-یه خواهر.اسمش یوروسه.اون توی یه مکانی به اسم شرینفورده.اون......جملاتی که بهت گفتم......و......می دونی یه جورایی مجبور به گفتنشون شدم.برای......برای نجات جونت.

-برای نجات جونم؟؟!!اون جمله چطور می تونست جون من رو نجات بده شرلوک؟؟؟چطور؟؟؟؟

-عجب هوای سردیه خانم.اگه این طور پیش بره می ترسم کولاک برف بشه.

-کولاک برف؟؟!!ولی شرلوک تو داشتی می گفتی...... .

مالی دوباره از خاطراتش بیرون آمد.

-شرلوک؟؟؟؟؟

-آه.نه.ببخشید.حواسم نبود.چی گفتید؟آهان طوفان.شب سردیه.بله.

-5 دقیقه ی دیگه به مقصد می رسیم.

-ممنونم.می شه لطفا همین جا نگه دارید؟بقیه راه رو پیاده می رم.کرایه تون چند شد؟

بعد از پرداخت کرایه از تاکسی پیاده شد.می خواست کمی جوشانده گیاهی از مغازه ی عطاری سر راهش بگیرد.مغازه ی عطاری درست کنار مغازه ی گل فروشی بود.از جلوی ویترین گل فروشی که رد می شد چشمش به کاکتوس کوچکی افتاد که.....باورش نمی شد.نوک کاکتوس شبیه سر شرلوک بود.خارهای کاکتوس طوری بودند که برای مالی موهای شرلوک رو تداعی می کردند.

 

*     *     *     *     *

 

مالی در خانه را باز کرد.به داخل خانه رفت.کیسه ی خرید هایش را که شامل چند نوع جوشانده ی گیاهی بود روی میز آشپزخانه گذاشت.به سمت کلید های لامپ رفت و لامپ را روشن کرد.پالتویش را در آورد و روی جالباسی گذاشت.احساس سوزش گلویش بیشتر شده بود.به آشپزخانه رفت و مشغول درست کردن جوشانده ی گیاهی شد.

چند دقیقه بعد در حالی که روی مبل راحتی نشسته بود و برنامه ای تلویزیونی را تماشا می کرد،کم کم جوشانده اش را می نوشید.بوی خوش جوشانده فضای خانه اش را عطر آگین کرده بود.ناگهان چیزی یادش آمد.از جایش بلند شد و به سمت کیسه ی خرید هایش رفت و کاکتوس را از کیسه ی خرید هایش بیرون آورد.بعد آن را در ظرفی روی میز قرار داد و به آن آب داد.و بعد گفت:

-خب.بذار ببینم چه اسمی بهت میاد.آهان......شرلوک.اسمت رو می ذارم شرلوک. :)

 

 

نظرات  (۲)

دوسش داشتم خوب نوشتییی

پاسخ:
خوشحالم که خوشتون اومده. :)
Thanks. :)
۱۶ مرداد ۹۸ ، ۰۲:۵۳ نگاه کوهستان

چقد قشنگ نوشتی:)

پاسخ:
Thanks. :))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی